ابراهيم اصلاح عربانى
75
كتاب گيلان ( فارسى )
اشغال نموده بود . امير دباج كه مورد بىمهرى و غضب شاه طهماسب بود با هشت هزار تن از سپاهيان و اطرافيان خود به اردوى سلطان سليمان در خوى و سلماس پيوست . وى با سلطان عثمانى ملاقات نموده از پادشاه ايران شكوه و شكايت كرد . سپس در معيّت او به سلطانيه عزيمت نمود . اما سلطان عثمانى از فتوحات خود سود نابرده مجبور به بازگشت شد و امير دباج از راه منجيل و هرزويل روانه گيلان شد . امير حاتم حاكم كهدم ، كه سالها در خدمت امير دباج بود ، در موضع باغ شمس به وى حمله كرده عده زيادى از اطرافيان او را بقتل رسانيد و اموال او را غارت نمود . دباج به سوى رشت عقبنشينى كرد و پس از يك هفته از رشت روانه كوچسفهان شد تا لشكرى گرد آورده به امير حاتم حملهور شود ولى در آنجا موفقيتى نيافت و بالاخره تصميم گرفت به شيروان عزيمت نموده ، خود را از خشم و غضب شاه بر كنار دارد . او در ماه شعبان 942 در معيّت مادر خود به سوى شيروان رهسپار گرديد . امير حاتم پس از عزيمت دباج به رشت رفته بيهپس را تصرف كرد و با عنوان شاه حاتم دعوى سلطنت نموده به روش پادشاهان ، سكه و خطبه به نام خويش كرد ؛ اما سپهسالار رستم فومنى از امراى دباج لشكرى جمع كرده به جنگ وى شتافت . در اين جنگ سپهسالار رستم پيروز شد و حاتم را كه قصد فرار داشت دستگير كرده به دربار شاه طهماسب فرستاد . امير دباج وقتى به شيروان رسيد اطلاع حاصل كرد كه سلطان مظفّر حاكم دربند ، كه همسر يكى از دختران شاه اسماعيل و باجناق او بود وفات يافته است . بدينجهت به دربند رفته توسط مادرش از دختر شاه اسماعيل خواستگارى كرد ؛ امّا وى كه دچار ترس و بيم شده بود قبول تقاضاى دباج را موكول به موافقت برادرش شاه طهماسب نمود و چون دباج بر اصرار خود افزود وى در خفا قاصدى به تبريز فرستاد و موضوع را به اطلاع شاه رسانيد . شاه طهماسب نيز بايزيد سلطان شاملو را مأمور دستگيرى دباج نمود . بايزيد به اتفاق صد نفر به دربند رفت و دباج را اسير كرده با كند و زنجير به تبريز برد . « 171 » به فرمان شاه استقبال پرشورى از وى به عمل آمد ! بدينمعنى كه عامه شهر در مراسم ورود دباج به پايتخت شركت كردند . فرمانرواى نگونبخت بيهپس را دستوپاى بسته به زنجير و تخته كلاه بر سر وارد شهر ساختند . . . « و قوالان و مخنثان و مضحكان به استقبال مشار اليه سرعت نمودند و وى را مخلّع به خلعتهاى چرمين ساخته به سخريت تمام به شهر آوردند . » « 172 » امير حاتم كهدمى را نيز سوار بر الاغ كرده با زنجير دو شاخه به استقبال دباج فرستادند . در ميان معركه وقتى چشم دباج به حاتم افتاد خطاب به وى گفت : اى سگ نمك به حرام ! ديدى كه نمك من با تو چه كرد ؟ حاتم در پاسخ گفت : راست مىگويى نمك تو با من چنين كرد اما نمك پادشاه نيز با تو همين كرد كه مىبينى . اين مكالمه توسط حاضران به گوش شاه رسيد ؛ وى از پاسخ حاتم رضايت خاطر حاصل كرد و فرمان آزادى او را صادر نمود . امير دباج ملقب به مظفر سلطان فرمانرواى بيهپس و داماد خاندان صفويه روز هفتم ربيع الآخر 943 هجرى قمرى طبق دستور شاه طهماسب در قفس آهنين سوزانده شد ! در اين موقع كه امير دباج مظفر سلطان به قتل رسيد در ولايت بيهپيش كاركيا سلطان حسن فرمانروايى مىكرد . وى از خاندان كيائيه و جانشين سيد على كيا بود . سلطان حسن در سال 941 بر برادر خود سيد على شوريد و خود زمام امور را بدست گرفت . او طى دو سال حكمفرمايى يك بار به ولايت بيهپس حمله كرد و بر امير دباج پيروز شد . دوران سلطنت حسن كوتاه بود . او در جمادى الآخر 943 هجرى دو ماه پس از كشته شدن امير دباج به مرض طاعون مبتلا شد و در سنين جوانى چشم از جهان پوشيد . پس از مرگ سلطان حسن فرزند يكسالهاش خان احمد به جانشينى وى انتخاب شد زيرا سلطنت در خاندان كيائيه موروثى بود . چون امير عباس سپهسالار سلطان حسن در انتقال سلطنت به فرزند خردسال خان احمد اهتمامى تمام داشت كياخور كيا طالقانى ، يكى از امراى معتبر گيلان و وكيل سلطان حسن به رقابت با امير عباس سپهسالار و به منظور جلوگيرى از نفوذ او از شاه طهماسب استدعا كرد برادر خود بهرام ميرزا را براى اداره امور گيلان به بيهپيش بفرستد . شاه از اين پيشنهاد استقبال كرد اما بزرگان بيهپيش از اطاعت بهرام ميرزا سرپيچى كرده خان احمد يك ساله را به كوههاى اشكور منتقل ساختند . بهرام ميرزا در اوايل حكمرانى خود به سال 944 هجرى كياخور كيا را زندانى كرد ولى مردم دست از طغيان برنداشته به شورش ادامه دادند . بهرام ميرزا كه خود را در خطر مىديد به قزوين گريخت و پادشاه صفوى ناچار حقوق موروثى خان احمد را به رسميت شناخت . شاه طهماسب نهتنها فرمانروائى اين طفل را بر گيلان بيهپيش مورد قبول قرار داد بلكه منطقه بيهپس را نيز بر قلمرو او اضافه كرد . مادر خان احمد و نزديكان وى براى تعليم و تربيت فرمانرواى آينده گيلان سعى بليغ و جديت فراوان نشان داده او را به دست مربيان كارآزموده و معلمان فاضل سپردند . خان احمد نيز كه كودكى بااستعداد و تيزهوش بود علاقه زيادى به فراگرفتن علوم و فنون از خود نشان مىداد . وى تحت نظر استادان خود با علوم و ادبيات آشنا شد و در برخى از رشتهها به مراحل عالى دست يافت . او به شعر و موسيقى علاقه فراوانى داشت ؛ خود نيز اشعارى مىسرود و برخى از سازها را مىنواخت . شعرا و هنرمندان را مورد تشويق قرار مىداد و از كمكهاى مالى به آنان مضايقه نمىكرد . استاد زيتون كابلى و برادرش مير عزيز كمانچه و جمعى از هنرمندان و شعرا غالبا در دربار وى حضور داشتند . مؤلف
--> ( 171 ) . مؤلف احسن التواريخ واقعه مزبور را به صورت ديگرى بيان كرده و آقاى دكتر عبد الحسين نوائى نيز آن را در كتاب شاه اسماعيل آورده مىنويسد : « مظفر سلطان به شومى خيانت شكست خورد و از روى نوميدى روى به فرار نهاد و بدين قصد به كشتى نشست و مدتى در روى دريا سرگردان بود تا كشتى وى به حوالى بادكوبه رسيد و سلطان خليل شروان شاه كه او نيز داماد خاندان صفوى بود وى را به شماخى نزد خود برد تا شايد فرصتى يابد و گره از كار فروبسته او بگشايد ولى هم در آن چند روز سلطان خليل درگذشت و مظفر سلطان كه حامى خود را از دست داده بود به چنگ دشمنان خود افتاد و او را به بدترين وضعى به تبريز فرستادند » با توجه به مطالبى كه ساير مآخذ معتبر در مورد اين واقعه نوشتهاند و با درنظر گرفتن جوانب امر به نظر مىرسد كه اين روايت مقرون به حقيقت نيست و به روايتى كه در متن بالا آورده شده است بيشتر مىتوان اعتماد كرد . ( 172 ) . احسن التواريخ ، حسن بيك روملو ، انتشارات بابك ، تهران 1357 ، صفحه 356 .